شهر خاموش من! آن روح بهارانت ک …

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟ شور و شیدایی انبوه هَزارانت کو؟ می‌خزَد در رگِ هر برگِ تو خوناب خزان نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟ کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن شیهه‌ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟ سوت و کور است شب و میکده ها خاموشند نعره و عربده ی باده گسارانت […]

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هَزارانت کو؟

می‌خزَد در رگِ هر برگِ تو خوناب خزان
نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه‌ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموشند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

چهره‌ها درهم و دل‌ها همه بیگانه زهم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحَرِ این شب تارانت کو؟

👤محمدرضا شفیعی کدکنی

@